
دانش آموز گفت: آقا دفتر چند برگ ميخواين.
معلم: من فقط دوتا چيز ازتون ميخوام يه دل صاف كه حرفامو توش بنويسيد و يه دونه گوش. دوتاش زياده نميخوام از اين گوش بگيري و از اون گوش بدي بيرون.
هنوز ساده ترين استفاده اي كه ميشه از يه اندام كرد رو ياد نگرفتيم.به قول اون معلم خوبه: ما مي شنويم ولي هيچي نمي شنويم.
وقتي دل چيزي ثبت نمي كنه پس اسراف نكنيم و بيخودي از اين تيكه گوشت و غضروف كار نكشيم.
باز به قول معلم خوبه: كسي كه فرياد رو نمي شنوه چطور ميخواد صداي اونيكه از رگ گردن نزديكتره و با نوازش حرف ميزنه رو بشنوه.
((( گوشتو ببند اسراف نكن ))))
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت   توسط مــــــــــــــــــ.
|
بنام خدا
توی مطب نشسته بودم یه عکس از برایان تریسی روی دیوار دیدم ویه گفته از اون . دیدم که دقیقا همون گفته رو با یه طعم دیگه توی نهج البلاغه دیدم. یه دفعه دلم گرفت و خو دم رو تو ی همچین جایی دیدم .
تو اینجور جاهایی مجبوری برای دل دیگران بنویسی ولی این دفعه فرق داره . میخوام برای دل خودم بنویسم و شاید زیاد میلی به شنیدنش نباشه ولی برای یک ساعت هم که شده دل آدم بلرزه بد نیست.چون هیجان ابجاد میکنه و باعث ترشح هورمونهای بدن میشه که تا حدودی هم برای بدن مفیده.
معلمها از یه لحاظ شانس آوردن چون اگه استاد مطهری به جای 12 اردیبهشت ، 12 مرداد به دعوت حق لبیک می گفت، اون موقع تو اون تابستون گرم کی حوصله داشت اسمی از معلم ببره. مگه در زمان وزیر سابق نمی گفتن :تابستون حقوق دادن به معلمها مشکل شرعی داره .حتی دکه های سیگارفروشی هم نسبت به این امر اعتراض خودشون رو اعلام کردند که این چکاریه اینا که کار نمیکنن پس این حقوق مفت...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد1389ساعت   توسط مــــــــــــــــــ.
|
قسمت سوم آیه های منسوخ...
آخی... آرزو داشتی فقر رو ریشه کن کنیا... این آرزوت هم تو این قتلگاه آرزوها از بین رفت...
یه چیز جدید بوجود اومد... مرگ آرزو................
حرف مفت ، دروغ ، ریا ، ... ، ... ، کیا ، اونا ، چی ، سرگیجه...
(گفتگوی دوستم با منه)
(دوستم)ـ این حرفا چیه میگی؟..
(من)ـ دیوونه ندیدی؟...
ـ نه به این شوری...
ـ شورتر هم میشه...
ـ چرا؟
ـ همینطوری....
ـ چرا دیوونه شدی؟
ـ تو هم میخوای گیر بدی؟...
ـ چی میگی؟
ـ حرف مفت...
ـ میگم چرا دیوونه شدی؟
ـ دیوونم کردن...
ـ چطوری؟
... صبح ساعت 7 بود تازه از خواب بیدار شده بودم... داشتم اخبار میدیدم...
خبر اول : سونامی زده چندین هزار نفر رو آواره کرده...
خبر دوم : زلزله باعث کشته شدن هزاران نفر شده...
خبر سوم : آمار اعتیاد رفته بالا...
ولش کن همش همینه... بزنیم کانال دو..
دختران فریب خورده... قرص روان گردان...
اینم که موج منفیه همش...
بزنیم کانال سه...
اِ... اینم که ذکر مصیبته که...
کانال چهار : اینم که همش باغ وحش نشون میده...
تلویزیونمون که هیچ چیزش به درد نخورد... بریم تو جامعه به زندگیمون برسیم...
از خونه خارج شدم... مستقیم و سر به زیر رفتم طرف ایستگاه اتوبوس...
دختره : ببخشید آقا ساعت خدمتتون هست؟
بله...
دختره : چنده؟
ـ یادگار پدر بزرگمه فروشی نیست...
دختره : ببخشید منظورم این نبود...
ـ آه... بله. بله... ساعت هشته...
این از کجا پیداش شد...
ـ وایسا پسر... خانوم چه نسبتی با شما دارن...
ـ مادر عمه پدر بزرگم هستند... من چه میدونم من از کجا بشناسمش...
ـ دروغ نگو...
ـ دروغ نمیگم...
ـ بیا بریم تو کلانتری معلوم میشه...
اون روز رو تا شب به غیر از خودم بابام هم الاف من شد...
فرداش...
بریم استخدام...
میگن تو جامعه بیکاری زیاده... همش حرف مفته... ببین چقدر آگهی کار زدن...
آخه همشون هم که شرایطشون به ما میخوره...
به یک نفر دوشیزه ترجیحا قد بلند و با روابط عمومی بالا نیازمندیم...
این که به گروه خونی ما نخورد... بریم بعدی...
به یک نفر خانم جهت منشیگری نیازمندیم... فقط مجرد...
اینم با ما جور در نمیاد...
بریم پولای بابامونو خرج کنیم...
کار میخوایم چیکار... فردا هم که ازدواج کردیم خدا بزرگه...
چند ماه بعد... مامان عاشق شدم بریم خواستگاری...
مامان : همین دختر خالتو بگیر...
ـ مادر من مگه من گاوم که میخواین یه ماده خوب برام پیدا کنین باهاش جفت بندازین اصلاح نژاد کنین... من این دختر رو دوست دارم...
مامان : شیرمو حلالت نمی کنم... لیاقتت همینه...
...
ادامش بماند... به زور راضی شدن...
سر جلسه خواستگاری...
پدر دختر : آقا داماد چه شغلی دارن؟...
ـ والا رفتیم استخدام شرایطمون جور نبود بهمون کار ندادن... آخه نه هیکل درست و حسابی داشتیم نه قد بلند بودیم... نه خوشگل...
پدر دختر : پس بیکارین...
ـ فعلا بله... اما وکیلم... کلی هنر دارم... مغزم دایره المعارفه... از همه چی سر در میارم... لوح تقدیر دارم...
پدر دختر : اینا که نون آب نمیشه...
ـ آخه...
پدر دختر : پرونده دار نیستی که؟...
ـ چرا یه پرونده تو مدرسه داشتم...
پدر دختر : پرونده کلانتری...
ـ نه خدا شاهده... فقط یه بار یه سو تفاهمی شد...
{ فریاد } برو از خونه من بیرون.... پسره بیکار بی عار ولگرد ....
ادامش بماند...
بی خیال همه چیز...
تو این دو روز دنیا... دلو بزن به دریا... بزن به سیم آخر... دیوونه شو مثل ما...
چنین بود ای برادر...
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت   توسط مــــــــــــــــــ.
|

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول
كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يكدگر ويرانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره مستانه را اموش آندم
بر لب پيمانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون ، مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
نه طاعت ميپذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده
پارع پاره در كف زاهد نمايان
سبحه صد دانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو
آواره و ديوانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش
بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من به جاي او چو بودم
يكنفس كي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
«رحیم معینی کرمانشاهی»

+ نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388ساعت   توسط مــــــــــــــــــ.
|
یه روز چشم باز میکنی میبینی خیلی تنهایی... هیچ کس حرفاتو نمی فهمه.... هر چی فریاد میزنی کسی نمی فهمه... فریادت هر چقدر هم که شدید باشه میون صدای بالایی ها بی صداست...
تا میای به خودت بیای میبینی یه عده تقسیم بندی های خودشون رو کردن و کار از کار گذشته...
یه عده ای شدن روحانی و یه عده دیگه جسمانی...
یه عده ادعا میکنند خدا بهشون نمایندگی روی زمین داده...
یه عده دیگه هم باور می کنند که از یه عده دیگه پایین ترند...
یه عده دیگه هم حرف هیچ کدومو قبول ندارند...
هر کسی یه چیزی میگه...
همه نظر کارشناسی میدن... اما همشون کارشناسیشون به درد خودشون می خوره...
گیر کردی نمی دونی چی میخوای یا چی باید بخوای...
میگی برای همه چیز دلیل میخوام...
میگن تو عقلت نمیتونه درست کار کنه... اگه ما یه چیزی گفتیم شما باید اونو قبول کنید ولو اینکه با عقل شما متناقض باشه... چیزایی که ما میگیم باید بعنوان حجت و حرف خدا تو گوشت بره... ایمان یعنی همین... نبین و نفهم تا ایمان بیاوری.... اینجا جای عاقلا نیست جای مومنا ست...
تا میای یه چیزی بگی برات آیه و حدیث میارن...
میگن اکثر آدمای اهل بهشت ابله اند... یعنی میخوای بری بهشت ابله باش... آدمای عاقل نمی تونن برن بهشت...
میگی شما خیلی چیزا میدونین من اینقدر حالیم نیست که بتونم با شما بحث علمی و منطقی کنم...
میگی : آره بابا من خرم... این چیزا حالیم نیست... بچه رو چه به دخالت تو کار بزرگترا؟...
من میرم درس بخونم که فقر رو ریشه کن کنم...
میگن به فقر چیکار داری... اصلا دنیا رو بی خیال... بعد از مرگو عشق ست...
میگی یعنی چی؟
میگن آدم که نباید از نعمتهای این دنیا استفاده کنه... از هرچی که تو زمین هست بزار اروپاییا استفاده کنن ما هم نگاه کنیم... آدم نباید به این دنیا دل ببنده...
میگی : یعنی شما خودتون از مال دنیا هیچ چی ندارین؟ شما که ماشالا...
میپرن رو حرفت و یه چشم غره میرن میگن استغفرالله...
میگم بابا این هم که دیگه عقل زیادی واسه فهمیدنش نمی خواد... هر کسی میدونه اون زمان که اروپاییا داشتن ما رو غارت میکردن ما تو حال خودمون بودیم... جنگای صلیبی که شد اونا افتادن به جون ما ، ما افتادیم به جون هم... مسیحی ها و جهودها یکی شدن و ما صدتا... سنی به جان شیعه افتاد و شیعه به جان سنی... فارس به جون ترک... عجم به جان عرب... و باز تو خودشون کینه و دشمنی ، بد بینی ، جنگ و جدل...حیدری ، نعمتی ، بالاسری ، پایین سری ، یکی شیخی ، یکی صوفی ، یکی امل ، یکی قرتی...
بین برادرا جنگ هفتاد و دو ملت برپا شد...هر ملتی اسلامو رها کرد رفت به دنبال کارای بی خودی... به فرقه سازی... به گریه ها و ندبه های بی اثر ، به عشق و کینه های بی ثمر... اروپاییا کشتند و بردند و... اما نرفتند... و ماها یا سرمون به خودمون بند بود و نخواستیم بفهمیم و یا به به جون هم افتاده بودیم و نتونستیم بفهمیم ویا اصلا برگشته بودیم به عهد بوق دنبال عصر طلایی و استخوان پوسیده و نبش قبر و ذکر مصیبت... اونا داشتن بمب اتم کشف میکردن و خیلی ریز و با وسواس فرمولهای فیزیکو پایین و بالا میکردن. ما هم خیلی ریز شده بودیم و با وسواس داشتیم تحقیق میکردیم که تو نماز صبح چند درجه باید خم بشیم...
تا اینو میگی عین برق از جاشون میپرن...
میگن این حرفای زشت چیه میزنی؟... چرا بی دین بازی در میاری...
میگی : بابا شماکه اینقدر تو مسجد گریه میکنین اگه همینقدر کتاب علمی و فنی و ... میخوندین که الان وضعمون این نبود... اروپاییا دارن روز به روز پیشرفت میکنن و ما صبح تا شب گریه میکنیم و منتظریم که یکی بیاد... بخدا اون کسی که می خواد بیاد از این کارایی که ما می کنیم دلش می سوزه... اونم راضی نیست ما همش عبادت کنیم و هیچی از دنیا نفهمیم... علم وحی که نیست که بخوای یه دفعه همه چی رو یاد بگیری..
عصبانی میشن و از صحنه روزگار محوت میکنن... میگن تو گوشتون فرو کنین : ما الان هیچ چی کم نداریم... هرکی هرچی ضد ما میگه جیره خور استکباره... و ضد دین و باید محو بشه...
و باز هم ادامه دارد....
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت   توسط مــــــــــــــــــ.
|